برگی از کتاب مهمان صخره ها

خرید بک لینک

 برگی از کتاب
نگهبان ها هم مرا رها کردند تا نفسی تازه کنند، هنوز پارچه در دهانم بود و ناله میکردم که رفتند سراغ پای راستم. این پا آنطور که خودم حدس زده بودم، از ران شکسته بود. دکتر آمد نزدیکم و ابتدا به آرامی پایم را لمس کرد، روی کبودی ها و خون مردگی ها دست کشید. او هم مثل من فکر میکرد آن جسم سفید و سختی که از شکاف زخم بیرون زده، سنگ است. برای اینکه حواس مرا پرت کند، آهسته آهسته رویش دست کشید و بعد در یک لحظه با تمام توانش آنرا کشید تا مثلا بیرون بیاورد و تا خواستم به او بفهمانم که استخوان است، درد کار خودش را کرد و زبانم را بند آورد ... او چند بار استخوان را به چپ و راست کشید تا بلکه درش بیاورد و وقتی دید تکان نمیخورد و به گوشت چسبیده به اشتباهش پی برد اما به روی خودش نیاورد. بعد انگشت شصتش را روی نوک استخوان گذاشت و تا جا داشت آنرا به داخل گوشت فشار داد. فکر میکرد با اینکار استخوان جا میفتد. تمام هیکلش را روی پایم انداخت و من مثل بره ای در دست قصاب، دست و پا میزدم

#مهمان_صخرهها
#سرهنگ_خلبان_محمد_غلامحسینی
#راحله_صبوری
#دفاع_مقدس
#نشر_سوره_مهر
#معرفی_کتاب
#نیروی_هوایی_ارتش
#کتابخانه_فردوسی_علویجه

نوشته شده در جمعه دوم آبان ۱۳۹۹ساعت 16:21 توسط کتابدار فردوسی|

کتابخانه فردوسی علویجه...

ما را در سایت کتابخانه فردوسی علویجه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 192 تاريخ: يکشنبه 30 آذر 1399 ساعت: 22:41

صفحه بندی